گاهی فکر میکنم چقدر خوبه اینجا هست
برای نوشتن های هرزگاهی
الان اوایل اسفند ۴۰۲ هستش و
منم این هفته این جاده رو بالای ۴-۵ بار رفتم اومدم
دوست دارم حالم بهتر باشه
بیشتر بخندم
همین
حس میکنم توقع ام از زندگی خیلی کم شده
همین که نفسی میاد شاید یعنی همه چیز خوبه
دو-سه هفته گذشته از بد مریضی یه انفولانزا گرفتم که
واقعا سخت بود و هی گفتم حواست باشه خوب شدی
به خودت بگو سلامتی واقعا چقدر قشنگه
مادر بزرگمم بالاخره پاش عمل کرد امیدوارم زودتر خوب شه بره سر خونه اش
چون اونجا خوشحالتره
دوست دارم عشق رو تجربه کنم
یه عشق قشنگ
تا حالا عاشق نشدم و خب واقعا حسودیم میشه به عشاق ها
دوست داشتن تجربه کردمم و برام زیبا بوده اما عشق نه
من سراسر از عشق و محبتم،میدونم انقدر درونم پر از این حس های قشنگ هست
که گاهی به خدا میگم حیفه خرج هر کسی بشه لطفا خوبش سوا کن بفرست تو راهم
و میدونم بودن و داشتن همراهی که حالت خوب کنه چقدر زندگیت زیباتر میکنه
تنهایی رو بلدم خیلی ساله اما دوست ندارم تنها باشم دیگه
دوست دارم حال خودم دلم خانوده ام قشنگتر و شاد تر باشه
راستی برای اولین بار برای حدود ۵۰ نفر مهمون غذا درست کردم و واقعا پر از چالش بود
هر چند دست تنها نبودم و خواهرمم بود اما واقعا مهمونی سخته و خب خوبه که 1 یه بار فقط باشه
به رسم هر سال بچه ها اخرین ۵شنبه سال میرن کهریزک،سال پیش که تازه عملم تموم شده بود و قسمت نشد
برم امیدوارم امسال بتونم چون قشنگه این رسم
سال هم داره تموم میشه با همه سختی هاش
کاش حال دل کل مردم کشورم خوب باشه
برچسب:
نویسنده: نیکا قربانی