تا میام شروع کنم به نوشتن یهو مغزم خالی میشه
خالی ی خالی
مثل وقتایی که دم عصر روزای پاییزی از خواب میپری
بعد نمیدونی اینجا کجاست .من کجام.شب یا صبح.ساعت چنده و....
اما با همه ی این چیزا صبحها که بلند میشم
یه نگاه به اسمون میکنم و میخندم که هنوزم میتونم اسمونش رو ببینم
میتونم این هوای بارونی دم صبح گرگ و میش رو ببینم و نفس عمیق بکشم
و خوشحال شم از اینکه:
خدا هنوزم حواسش بهمون هست:)
برچسب:
نویسنده: نیکا قربانی