خرید بک لینک

تا میام شروع کنم به نوشتن یهو مغزم خالی میشه

خالی ی خالی

مثل وقتایی که دم عصر روزای پاییزی از خواب میپری

بعد نمیدونی اینجا کجاست .من کجام.شب یا صبح.ساعت چنده و....

اما با همه ی این چیزا صبحها که بلند میشم

یه نگاه به اسمون میکنم و میخندم که هنوزم میتونم اسمونش رو ببینم

میتونم این هوای بارونی دم صبح گرگ و میش رو ببینم و نفس عمیق بکشم

و خوشحال شم از اینکه:

خدا هنوزم حواسش بهمون هست:)

برچسب: نویسنده: نیکا قربانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:50

صفحه بندی