ساعت ۷:۴۶ صبح
۶.شهریور.۹۵
سلام خدا
امروز رو مثل تمام روزهای دیگه به واسطه بزرگی و مهربونی اسم تو شروع کردم
میدونی خدا من دیروز فهمیدم ادمهای که میان برای ثانیه به ثانیه زندگیشون برنامه میریزن.زندگی واقعی رو ندارن.اونا هیچ وقت فکر نمیکنند خیلی چیزها هست که به واسط خیلی از کارهاشون ممکنه در اینده پیامدشو ببینند مثل مریضی مثل از دست دادن عزیز مثل اشنا شدن با ادمهای که مسیر زندگیشون رو دستخوش تغییرات عجیب غریبی میکنه.
همیشه دوست داشتم تو لحظه زندگی کنم.تو لحظه شاد باشم ولی میدونم خیلی وقتا نشد
نه اینکه نخوام نه ولی همون پیامدهای ناگهانی زندگی انقدر محکم و سنگین بودن که یادم رفت قرار بود
بخندم حتی تو سخترین ها.
ولی میدونم صبورم خدا خیلی صبور
ولی این روزها نه خبری از صبر هست
نه خبری از خنده ی واقعی
شکرت به خاطر داشته هات
* توسن عزیز متاسفانه هیچ راه ارتباطی نبود تا ازتون تشکر کنم بابت درک ،سطر به سطر نوشته هام.اینجا واقعیترین واقعیم هست.اینجا خوده خودم هست .ممنون بابت کلمات زیبایی که در کنار هم چیدین تا بهترین و خالصترین حس رو داشته باشم از اینکه هنوز میشه یافت مهربونی رو.خوشحال میشم باز هم بیایین
برچسب:
نویسنده: نیکا قربانی